یاد داره شهداء خسروشهر

غم كه مي آيد درو ديوار،شاعر
مي شود
در تو زنداني ترين رفتار شاعر
مي شود
مي نشيني چند تمرين رياضي
حل كني
خط كش و نقاله و پرگار،شاعر
مي شود
تاچه حد اين حرفها رامي تواني
حس كني ؟
حس كني دارد دلم،بسيارشاعر
مي شود
تازماني با توام انگارشاعرنيستم
ازتوتا دورم دلم انگارشاعرمي شود
بازمي پرسي :چه طوراين گونه
شاعرشد دلت ؟
تو دلت را جاي من بگذار شاعر
مي شود
گرچه مي دانم نمي داني چه دارم مي كشم
از تو مي گويد دلم هربار شاعر
مي شود000
((( سخنان گهربار )))
كسي كه از خود راضي وخودپسند باشد غضب كننده به وي بسيارخواهد بود0
هزار دوست و همنشين بسيارنيست ولي يك دشمن براي آدمي البته زياد است0
دنيا براي تو دوروز است روزي موافق تو،روزي مخالف تو
روزي كه موافق توست طغيان وسركشي نكن وروزي كه به
ضررتوست صابروبردبارباش0
كسي كه بسيار فخر
مي كند،پرهيزكاري ندارد0
صبر،دوصبر است صبر(تحمل)برچيزي كه خوش نداري و
صبر(خودداري )ازچيزي كه دوست داري0
كسي كه اندرزونصيحت را بپذيرد ازرسوايي مصون خواهد ماند0
آدمي به گفتارش سنجيده
مي شود وبه رفتارش ارزيابي
مي گردد، چيزي بگوكه كفه سخنت سنگين شود وكاري كن كه قيمت رفتارت بالا رود0
زشت ترين عيبها كم گذشتي از لغزش مردم وبزرگترين گناهان،
شتاب كردن درانتقام است 0
نصيحت گفتن به فردي درحضور مردم ،كوبيدن شخصيت آن فرد است0
هرتازه واردي درمحيط نامانوس حيرت زده مي شود،براي آرامش خاطر،سخن خود رابه سلام آغازكنيد0
بدترين مردم كساني هستند كه ديگران ازترس شرشان ازآنان
پرهيز مي كنند0
ناخوشي دروغگويي ازتمام ناخوشيها قبيح تروناپسندتراست
جهل وبي خبري انسان ازعيوب اخلاقيش دررديف بزرگترين گناهان اواست 0
به سخني كه ازدهان كسي خارج شده تا احتمال خوبي درآن مي دهي گمان بد مبر0
در راه حقي كه بدان راهنمايي شده ايد از اين كه همراهان اندكند هراس نداشته باشيد0
دانشمندان غريبند زيرا كه نادانان فراوانند0
هيچ فقيري گرسنه
نمي ماندمگربه خاطر آن بهره اضافي كه غني مي برد0
به حق سخن گفتن بهتر ازلال بودن وخاموش نشستن است0
نيكوكار كسي است كه اعمالش گفتارش راتصديق كند0
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی
نمايش اقتدار بسيج
در سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي
وعده ديدار ما در ۵ آذر ماه


نمايش اقتدار بسيج
در سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي
وعده ديدار ما در ۵ آذر ماه


رفتنش مانند سنگ آئینه ما را شکست
یاد او کردم ولی داغش دل ما را شکست
رفتن او رفتن از باغی به باغ دیگر است
وای من پرواز او پرواز و بالم را شکست
قیصر امینپور متولد دوم اردیبهشت 1338 دزفول است .وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال 1358 آغاز کرد .
در سال 1367 سردبیر مجله سروش نوجوان شدو از همین سال تاکنون در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران به تدریس اشتغال دارد.
در سال 1382 نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.
اولین مجموعه شعرش را با عنوان "تنفس صبح" که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش "در کوچه آفتاب" را در قطع پالتویى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبلیغات اسلامى به بازار فرستاد.
در سال 1365 "منظومه ظهر روز دهم" توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مىآید که شاعر در این منظومه 28 صفحهاى ظهر عاشورا، غوغاى کربلا و تنهایى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مىگیرد. سال 69 برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان »گزیده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مىشود. »
"آینه هاى ناگهان" تحول کیفى و کمى امینپور را بازتاب مىدهد؛ در این مرحله امینپور به درک روشنترى از شعر و ادبیات مىرسد. اشعار این دفتر نشان از تفکر و اندیشهاى مىدهد که در ساختارى نو عرضه مىشود. آینه هاى ناگهان، امینپور را به عنوان شاعرى تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت مىکند و از آن سو نیز موجودیت شاعرى از نسل جدید به رسمیت شناخته مىشود.
در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امینپور با عنوان "آینه هاى ناگهان 2"منتشر مىشود که حاوى اشعارى است که بعدها در کتابهاى درسى به عنوان نمونه هایى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مىآید.
در همین دوران است که برخى از اشعار وى همراه با موسیقى تبدیل به ترانه هایى مىشود که زمزمه لبهاى پیر و جوان مىگردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امینپور نشان مىدهند و در اولین گام، انتشارات مروارید گزینه اشعار او را در کنار گزینه اشعار شاملو، فروغ، نیما و... به دست چاپ مىسپارد که در سال 78 به بازار مىآید. "گلها همه آفتابگردانند" جدیدترین کتاب امینپور نیز در سال 81 از سوى انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپهاى متعدد رسید و با استقبال خوبى روبهرو شد.
دکتر قیصر امین پور در سال 1382 علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد ، و هماکنون ضمن عضویت در فرهنگستان زبان و ادبیات فارسى؛ در دانشگاه تهران و الزهرا تدریس می کند وبه کارهاى پژوهشى مشغول است
قمقمه
|
سوت خمپاره كه آمدهمه درازكش شدند دود وخاك غليظي به هوا برخواست ومتعاقب آن صداي يا ابوالفضل بچه هابه گوشش خورد قمقمه ها را دور كمرش محكم كرد فورا خود را به محل فرود خمپاره رساند دوسه تا ازبچه هاغرق درخون بودند با ديدنش آنهايي كه رمقي به تن داشتند یاابوالفضلي گفته صدايش كردند000 چند روزي قبل از شروع عمليات بود كه بچه ها دورهم جمع شده بودند همگي ازاينكه عمليات تا دو سه روزديگرشروع مي شد خوشحال بودند همه سعي مي كردن د تا به هرنحوي كه شده دل همديگررابدست آورده وبه همرزمان خود خدمتي كنند0 اوهم تصميم خودش راگرفته بود0 قمقمه ها را محكم دور كمرش بسته بود و در زير بارش شديد گلوله هاي توپ وخمپاره دشمن صداي ياابوالفضل بچه ها راپاسخ مي داد بچه ها ي غرق به خون با ياابوالفضل گفتنشان ازقمقمه هاي اوسيراب مي شدند و بیشترشان هم به شهادت مي رسيدند0 حلقه محاصره تنگ ترشده بود و شدت بارش گلوله ها به اوج خود رسيده بود ديگرصداي ياابوالفضل بچه هابه ندرت به گوش مي رسيد ديگرقمقمه هاي بيشتري هم دركارنبود تنهايك قمقمه برايش مانده بودكه آنهم آبش ازنصف به پايين بود0 خمپاره اي دركنارش فرودآمد ومتعاقب آن دود وخاك مجددا به هوا بلند شد قطره هاي قرمزخون از قمقمه اش روي خاك ها ريخت تركش خمپاره كارخودش راكرد وآّب قمقمه اش را با خونش رنگي كردبه سختي وبازحمت بسيارنيم نگاهي به اطراف انداخت ياابوالفضلي گفت شايد منتظر جرعه اي از قمقمه آبي بود اما 000 ديگر قمقمه اي دركارنبود ديگر كسي نبود كه به صداي اوپاسخي بدهد سنگربچه ها درسكوت محض فرورفته بود 000 از دور صداي اسب سوار سبزپوشی به گوش مي رسيد000 |
قصه آخر
000وجمعه مثل هميشه شروع اين قصه
كسي كه نيست تويي بازدرهمين قصه
نه يوسفي كه به پيراهني شوم دل خوش
نه مي رسي كه شودقصه بهترين قصه !
وقصه ي همه ي جمعه ها شبيه هم است
كجاست جمعه آخر000نه000آخرين قصه؟
تمام هفته ام ازغصه پرشده بي تو
چه مي شود پايانش دوباره اين قصه ؟
000تومي رسي وجهان غرق نورخواهدشد000
تمام مي شوداين باراين چنين .قصه 000
اميراكبرزاده
جيغ خمپاره
آنروزدرآن معركه مجنون رقصيد
بيخود شد ودركناركارون رقصيد
خورشيد فرورفت به اعماق زمين
ازشرم برادرم كه درخون رقصيد
روي هيجان سرخ
دررقص گلوله.چه دلنشين مي ميرند
روي هيجان سرخ مين مي ميرند
خاكستر پيكر توهم گم شده است
مردان بزرگ اين چنين مي ميرند
تب گلوله
ما را به تب گلوله ها بسپاريد
خاكسترمان رابه خدا بسپاريد
سخت است ميان خاك وخون رقصيدن ؟
اين كاربزرگ رابه ما بسپاريد
قيامت سبز
اين خاك به لطف استقامت سبزاست
پاييزاگركند ملامت سبزاست
پروازكنيد اي كلاغان سمج
اين مزرعه تا روزقيامت سبزاست
ميلادعرفان پور
توحاضري
گاهي اگربا ماه صحبت كرده باشي
ازما اگرپيشش شكايت كرده باشي
گاهي اگردرچاه مانند پدر.آه
اندوه مادرراحكايت كرده باشي
گاهي اگرزيردرختان مدينه
بعداززيارت استراحت كرده باشي
گاهي اگربعدازوضومكثي كني تا
آيينه اي راغرق حيرت كرده باشي
درسال هاي سال دوري وصبوري
چشم انتظاري راشفاعت كرده باشي
حتي اگربي آنكه مشتاقان بدانند
گاهي نمازي راامامت كرده باشي
يا درلباس ناشناسي در شب قدر
ازخود حديثي راروايت كرده باشي
يا درميان كوچه هاي تنگ وخسته
نان وپنيروعشق قسمت كرده باشي
پس بوده اي وهستي ومي آيي ازراه
تاحق دل ها را رعايت كرده باشي
پس مردمك هاي نگاه ماعقيم است
توحاضري بي آنكه غيبت كرده باشي
شورعشق
شورعشقت به دل افتاد چنان مست شدم كه زخود قطع نمودم به توپيوست شدم
آتش عشق تودردل شرري زد كه سحر سوختم خاك شدم يكسره ازدست شدم
نيست ازمن اثري هرچه بگردم چه كنم ليك دركوي توچون نيست شدم هست شدم
سرنهادم به كفت پاي به افلاك زدم مهرگشتم چوتو را ذره شدم پست شدم
با توبي پرده بگويم كه گرفتارتوام بي جهت نيست كه آزاده وسرمست شدم
شهيددكترمحمدجواد باهنر

شعرهای ارزشی، در مورد دفاع مقدس، شهیدان و انقلاب از جمله موضوعات مورد علاقه ایشان است و شاعران را به تشویق برای سرودن غزل های نو درباره ی این موضوعات می پردازد.

|
نگاهى به زندگى، فعاليت و آثار حجتالاسلام والمسلمين سيدهادى خسروشاهى استاد سيدهادى خسروشاهى، به سال 1317 هـ . ش، در تبريز، در خاندانى آراسته به دين و علم و فقاهت، به دنيا آمد و تاريخ سه قرن از حيات و كوشش علمى، فقهى اجداد وى، كه جملگى از علمای بزرگ و فقهای نامدار ايران و عراق در دوران خود بودهاند، اين حقيقت را بهخوبى روشن سازد: پدر وى، آيتاللَّه سيد مرتضى خسروشاهى از اجله علما و فقها و مراجع صاحب رساله آذربايجان، تحصيل كرده نجف بود و از وى علاه بر رساله عمليه چاپ شده، از ديگر آثار ايشان كتاب «نثارات الكواكب على خيارات المكاسب» و كتاب: «حديث الغدير» در نجف و تبريز و قم، چاپ شده است... و ايشان تأليفات ديگرى نيز در فقه و اصول و مواعظ در(چهار جلد) دارند كه مخطوط و موجود است... (علاوه بر استاد دو فرزند ديگر وى: آيتاللَّه سيد ابوالفضل خسروشاهى و آيتاللَّه سيد احمد خسروشاهى از معاريف علما و فقهای قم و تبريز بودند كه در دو دهه اخير به رحمت حق پيوستهاند). پدر آيتاللَّه سيد مرتضى، آيتاللَّه سيد احمد خسروشاهى از علماى بزرگ عصر مشروطيت در آذربايجان بود و آثارى در فقه و اصول دارد كه بعضى از آنها در حواشى كتاب والدش(تقريرات بحث التعادل و التراجيح شيخ انصارى) در نجف به چاپ رسيده است... در جريانات نهضت مشروطه، وى هوادار «خط سوم» و در واقع بدون ورود علنى در ميدان مبارزه سياسى، خواستار «مشروطه مشروعه» بوده و به همين دليل مدتى نيز بهعنوان اعتراض به اوضاع جارى، به نجف اشرف... هجرت كرد. پدر آيتاللَّه سيد احمد، آيتاللَّه سيد محمد خسروشاهى، از شاگردان ممتاز و از تلامذه عاليمقدار محقق بزرگوار، و يگانه دوران، شيخ مرتضى انصارى است كه تقريرات وى از بحث استادش در موضوع «تعادل و تراجيح» همراه «رساله باقريه» در فقه، و رسالهاى در «تقيه» و رساله ديگرى در «حقيقت شرعيه»، جمعاً در 400 صفحه به قطع رحلى و بزرگ، به سال 1310 هـ . ق در نجف اشرف به طبع رسيده است. پدر آيتاللَّه سيد محمد، آيتاللَّه سيد على خسروشاهى، و پدر او آيتاللَّه سيد ابوالحسن خسروشاهى، به شهادت كتب تراجم و رجال، جملگى از علمای بزرگ و فقهای نامدار عصر خود بودهاند...[1] مرحوم شيخ محمد رازى صاحب كتاب «آثار الحجة» در جلد دوم كتاب خود در مورد اين بزرگواران مىنويسد: «تمامى اسلاف اين خاندان، به تقوى و علم و پرهيزكارى و طهارت و پاكى و ايثار و بذل در راه دعوت به خدا و ارشاد مردم به تعاليم اسلامى، معروفند و چرا چنين نباشد، در حالى كه آنان از خاندان اهل بيت هستند و نسب آنان با 35 رابطه به امام حسين بن على بن ابيطالبعليهالسلام مىرسد...».[2] ...استاد سيدهادى خسروشاهى در چنين خاندانى اصيل و ريشهدار، به دنيا آمد و در دامن پدر بزرگوارش پرورش يافت. تحصيلات مقدماتى را در تبريز به پايان رسانيد و پس از رحلت والد محترم، در 1332 ش و در 16 سالگى، عازم قم شد و در حوزه علميه به تحصيل دروس سطح پرداخت و سپس در مراحل بالاى دروس حوزوى: فلسفه، تفسير، فقه و اصول، در حضور اساتيدى چون: آيتاللَّه بروجردى(به مدت چند ماه)، امام خمينى، آيتاللَّه شريعتمدارى، آيتاللَّه علامه طباطبائى و بزرگانى ديگر تلمذ نمود و به دريافت اجازاتى در امور حسبيه(منوط به اذن فقها) و همچنين در مراحل علمى بالاتر - اجتهاد - و نقل حديث از علماء و مراجع بزرگ نجف و قم و مشهد نائل آمد كه از آن جملهاند: امام خمينى و آيات عظام: سيد ابوالقاسم خوئى، سيد شهابالدين نجفى مرعشى، سيد محمد كاظم شريعتمدارى، سيد محمدهادى ميلانى، سيد محمد صادق روحانى و آيتاللَّه شيخ آغا بزرگ تهرانى، آيتاللَّه شيخ مرتضى حائرى، آيتاللَّه سيد احمد زنجانى، آيتاللَّه ميرزا عبدالجواد جبل عاملى، آيتاللَّه ميرزا ابوالفضل زاهدى قمى و ديگران...*** ... تأليفات و آثار استاد به زبان فارسى و عربى(علاوه بر صدها مقاله در نشريات اسلامى ايران و جهان اسلام) بالغ بر 80 جلد مىشود كه بيش از 40 جلد آنها تاكنون بارها در داخل و خارج طبع شده و بعضى از آنها بيش از سى بار تجديد چاپ شده است. علاوه بر تأليفات و ترجمهها، 120 جلد كتاب ديگر نيز با تحقيق، توضيح و يا مقدمه و اشراف ايشان در ايران و ايتاليا و مصر و... چاپ و منتشر شده است. از جمله آثار استاد ترجمه و تحقيق «امام على صداى عدالت انسانى» استاد جرج جرداق در 5 جلد و سه هزار صفحه است كه بيش از ده بار و در دهها هزار نسخه تاكنون چاپ شده است... تدوين و تحقيق و نشر مجموعه آثار سيد جمالالدين حسينى(افغانى) در 10 جلد و باز در بيش از سه هزار صفحه در ايران و مصر، يكى از خدمات ارزنده استاد است و در واقع اين مجموعه، محصول نيم قرن تلاش و كوشش و تحقيق و بررسى در كشورهاى اسلامى و عربى است. مجموعه «حركتهاى اسلامى معاصر» در 20 جلد(تاكنون 6 جلد آن چاپ شده است) و «اسناد نهضت اسلامى ايران» در 10 جلد (دو جلد آن تاكنون انتشار يافته است) و «مجموعه آثار استاد علامه طباطبائى در 16 جلد» از جمله آثارى است كه استاد در تهيه و تأليف و يا جمعآورى و تحقيق و ويرايش آنها زحمت و رنج فراوان را پذيرا شده است و فقط «اهل قلم» مىتوانند بزرگى و اهميت كار را در اين حجم زياد درك كنند! علاوه بر تأليفات و ترجمههاى خود ايشان، استاد همواره، در تدوين و تنقيح و نشر آثار اساتيدى چون: آيتاللَّه كاشفالغطا، علامه سيد محمدحسين طباطبائى، حاج سراج انصارى، سيد محمد محيط طباطبائى، سيد غلامرضا سعيدى، محمد نخشب و... كوشا بوده و خدمات ارزندهاى در حفظ فرهنگ اسلامى و نشر انديشه اصيل اسلامى نموده است. و به همين دليل استاد محمدرضا حكيمى ايشان را «فرهنگبان كوشا» ناميده است.(مقدمه مكتب تفكيك، چاپ اول، - مركز بررسيهاى اسلامى - قم) بيشتر كتابها و آثار خود استاد خسروشاهى در زمينههاى مسائل اجتماعى، سياسى مورد نياز جامعه اسلامى است و اين آثار به تصديق اهل خرد، در روشنگرى نسل جوان معاصر، بى شك تأثير بسزا و نقشى در خور اهتمام داشته است. استاد از سال 1332 و تاكنون، با اغلب مطبوعات اسلامى از جمله: مكتب اسلام، مكتب تشيع، معارف جعفرى، راه حق، نداى حق، وظيفه، مجموعه حكمت، نور دانش، آيين اسلام، مسلمين، آستان قدس، نسل نو، نسل جوان، استوار، پيكار انديشه، مهد آزادى و... همكارى داشته است كه مجموع مقالات مندرج در آنها بالغ بر صدها مقاله مىگردد.. . و پس از پيروزى انقلاب، بيشترين همكارى قلمى را با روزنامه «اطلاعات» دارد. در سطح جهانى با شركت در كنفرانسها و كنگرههاى اسلامى، در كشورهاى اروپايى و اسلامى از جمله: پاكستان، مصر، الجزائر، عربستان، سوريه، قطر، تركيه، لبنان، ايتاليا، انگليس، آلمان، سوئيس و... بهعنوان نماينده امام خمينى و يا نماينده حوزه علميه قم فعال بوده است.[3] استاد در مسئله تقريب بين مذاهب اسلامى، از نيم قرن پيش از پيشگامان اين حركت اصلاحى بهشمار مىرود و مكاتبات ايشان با علامه شيخ محمدتقى قمى، مؤسس دارالتقريب قاهره، در نيم قرن پيش شاهد چگونگى اين امر است [4] و باز در همين راستا استاد با اغلب حركتهاى اسلامى معاصر و رهبرى آنها، در سراسر جهان اسلام ارتباط و پيوند نزديكى داشته است. استاد به سال 1352 شمسى، «مركز بررسيهاى اسلامى قم» را به مثابه واحدى از حوزه علميه قم، تأسيس و به ثبت رساند و سپس در سال 1361، «مركز فرهنگى اسلامى اروپا» را در «رم» -ايتاليا- تأسيس نمود كه هر كدام از اين دو مؤسسه دهها كتاب ارزشمند در زمينههاى اسلامى، از جمله: قرآن مجيد و نهجالبلاغه را به زبانهاى: عربى، انگليسى، ايتاليايى، آلمانى و غيره، ترجمه و منتشر ساخته اند و اين اقدام، در نشر فرهنگ اسلامى در سطح دنيا، از ارزش بالا و والايى برخوردار است. فعاليتهاى سياسى استاد از سال 1332 ش پس از آشنايى نزديك با آيتاللَّه كاشانى، آيتاللَّه طالقانى و شهيد نواب صفوى، آغاز گرديد و به همين دليل، از همان دوران تا زمان پيروزى انقلاب اسلامى، بارها در قم، تهران و تبريز دستگير، زندانى و يا تبعيد شده كه آخرين آن تبعيد به «انارك» يزد، به مدت سه سال بود كه با آغاز انقلاب اسلامى، همراه ديگران آزاد شد...(در تبعيدگاه انارك يزد همراه مرحوم آيتاللَّه پسنديده، حضرت آيتاللَّه ناصر مكارم شيرازى بودند). استاد پس از پيروزى انقلاب اسلامى، نخست به مدت دو سال بهعنوان نماينده امام خمينىقدس سره در وزارت ارشاد اسلامى فعال بود،[5] و سپس به سفارت ايران اسلامى در واتيكان انتخاب شده و به مدت 5 سال در خارج از كشور به فعاليت پرداخت كه تأسيس «مركز فرهنگى اسلامى اروپا» در رم و تأسيس دو ماهنامه به انگليسى به نامهاى: «انكوائرى» و «امريكن ايونتس» و مجلهاى هفتگى به زبان عربى «العالم» در لندن - با همكارى وزارت ارشاد اسلامى- از آثار اين دوران است... در ايتاليا، علاوه بر چاپ و نشر ترجمه قرآن مجيد و نهجالبلاغه به زبان ايتاليايى و نشر ماهنامهاى به نام «جهان نو» - به ايتاليايى-، جمعاً در مدت 5 سال 162 نوع كتاب و نشريه به زبانهاى: فارسى، عربى، انگليسى، ايتاليائى و فرانسوى، منتشر نموده كه در سراسر جهان توزيع گرديده است. در مدت اقامت سه ساله در قاهره بهعنوان رئيس ديپلماسى ايران در مصر، نيز علاوه بر حضور در محافل علمى- سياسى و سخنرانى و مصاحبه تلويزيونى و مطبوعاتى و دهها ملاقات با شيخ الازهر و مقامات علمى- سياسى مصر، بالغ بر 50 جلد كتاب و نشريه، درباره انقلاب اسلامى ايران ، تشيع و اهل بيت تأليف و يا با همكارى و مساعدت ايشان در مصر منتشر گرديد كه اين خود خدمت بزرگى در راستاى وحدت و تقريب بين مذاهب اسلامى است. مهمترين اين آثار: نهجالبلاغه با مقدمه استاد و شرح شيخ محمد عبده، اهل البيت فى مصر، صحيفه سجاديه، حقيقة علاقة عبدالناصر بالثورة الاسلامية فى ايران، عبداللَّهبنسبا بين الواقع والخيال، ادعية اهل البيت، الامام على بن ابيطالب، الامام الحسين، الامام جعفر الصادق و الطريق الى مذهب آل البيت و عقيدتنا و... مىباشد. استاد علاوه بر زبان تركى - آذرى و استامبولى- و فارسى و عربى، با زبان انگليسى و ايتاليايى هم آشنايى دارد و پس از مراجعت به ايران، از واتيكان، ضمن ادامه اشتغال در وزارت امور خارجه،(به عنوان مشاور وزير) در دانشگاههاى تهران از جمله دانشكده حقوق و علوم سياسى و دانشكده روابط بينالملل وزارت امور خارجه و غيره به تدريس پرداخت. استاد پس از آنكه به مدت سه سال بهعنوان رئيس نمايندگى جمهورى اسلامى ايران در مصر-قاهره بود، در سال 1382 به ايران مراجعت نمود. و بهعنوان مشاور وزير در دفتر مطالعات سياسى و بينالمللى به تحقيق و بررسى پرداخت... استاد در قسمت ارتقاء مقام اعضاء وزارت خارجه، راهنماى بعضى از برادران در تأليف رساله آنان بود... استاد مدت شش سال نيز با نشر فصلنامه پـُرارج «تاريخ و فرهنگ معاصر» به نشر حقايق و روشن ساختن زواياى تاريك تاريخ معاصر ايران و جهان اسلام در چندين هزار صفحه، پرداخت كه بىشك اين فصلنامه فرهنگى تاريخى، به مثابه يك منبع و مستند تاريخى ماندنى خواهد بود و همواره مورد استفاده قرار خواهد گرفت. ويژهنامههايى هم زير نظر ايشان از سوى مركز بررسيهاى اسلامى منتشر شد كه قرار بود بالغ بر 50 جلد گردد، ولى متأسفانه به علت مسافرت به خارج از كشور و اشتغالات ديگر فقط سه جلد از آنها تاكنون چاپ و منتشر شده است. نشر مرتب هفتهنامه «بعثت» كه هماكنون وارد بيست و هشتمین سال انتشار خود شده و تاكنون بالغ بر 1400 شماره از آن منتشر شده است -و همچنان انتشار آن ادامه دارد- يكى ديگر از فعاليتهاى فرهنگى استاد است...مركز بررسيهاى اسلامى- قم (گروه تاريخ - رجال معاصر) [1] مراجعه شود به كتاب: مشكاةالمصابيح فى التعادل و التراجيح، چاپ نجف، 1310ه.ق- ص361. [2] آثار الحجة، تأليف: شيخ محمد رازى چاپ قم، 1332 شمسى، ج 2، ص233.
[3] گنجينه دانشمندان، تأليف شيخ محمد رازى، چاپ تهران، ج 2، ص 357 و ج 3، ص 309.
[4] به كتاب جديدالانتشار ايشان تحت عنوان »قصةالتقريب«، چاپ مجمع جهانى تقريب، 1386، مراجعه شود. [5] ماهنامه وزين »صوتالامة« در همين دوران، به سردبيرى ايشان و به مدت يكسال، منتشر گرديد... |
|
|
منتظر برنامه هاي فرهنگي پايگاه باشيد 
بسيجي يعني علي(ع) كه تمام وجوش وقف اسلام بود. مقام معظم رهبري
ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم موجيم كه آسودگي ما عدم ماست
مانور بزرگ دلاور مردان بسيجي در سالگرد صدور فرمان تاريخي حضرت امام خميني (ره) مبني بر تاسيس ارتش بيست ميليوني با حضور پايگاههاي منطقه خسروشهر برگزار مي شود.
وعده ما روز يكشنبه ۵ آذر ماه سال ۸۵ محل استقرار مركز مقاومت بسيج سپاه خسروشهر با حضور گردانهاي عاشورا ، الزهراء ، يگان ويژه و گردانهاي احتياط
زمان : روز جمعه مورخه ۱۹/۸/۸۵ از ساعت ۹ الی ۳۰/۱۱
مکان: مسجد جامع خسروشهر
برگزار کننده : پایگاه شهید مهدی باکری خسروشهر
بسمه تعالي
|
بعد از ظهر |
قبل از ظهر |
تاريخ |
ايام | ||
|
ساعت 4 الي 5/5 |
ساعت 9 الي 5/10 |
|
هفته اول | ||
|
كامپيوتر |
رزمي |
|
|
24/4/85 |
شنبه |
|
فوتبال |
رزمي |
|
|
26/4/85 |
دوشنبه |
|
اخلاق |
رزمي |
|
|
28/4/85 |
چهارشنبه |
|
|
|
|
كوهنوردي |
30/4/85 |
جمعه |
|
6الي 7 |
|
ساعت 9 الي 5/10 |
|
هفته دوم | |
|
كامپيوتر |
|
اخلاق |
رزمي |
31/4/85 |
شنبه |
|
هيئت رزمندگان اسلام |
|
فوتبال |
رزمي |
2/5/85 |
دوشنبه |
|
اخلاق |
|
فوتبال |
رزمي |
4/5/85 |
چهارشنبه |
|
|
|
|
كوهنوردي |
6/5/85 |
جمعه |
|
ساعت 4 الي 5/5 |
ساعت 9 الي 5/10 |
|
هفته سوم | ||
|
كامپيوتر |
رزمي |
|
|
7/5/85 |
شنبه |
|
فوتبال |
رزمي |
|
|
9/5/85 |
دوشنبه |
|
اخلاق |
رزمي |
|
|
11/5/85 |
چهارشنبه |
|
|
|
|
كوهنوردي |
13/5/85 |
جمعه |
|
6الي 7 |
|
ساعت 9 الي 5/10 |
|
هفته چهارم | |
|
كامپيوتر |
|
اخلاق |
رزمي |
14/5/85 |
شنبه |
|
هيئت رزمندگان اسلام |
|
فوتبال |
رزمي |
16/5/85 |
دوشنبه |
|
اخلاق |
|
فوتبال |
رزمي |
18/5/85 |
چهارشنبه |
|
|
|
|
كوهنوردي |
20/5/85 |
جمعه |
|
ساعت 4 الي 5/5 |
ساعت 9 الي 5/10 |
|
هفته پنجم | ||
|
كامپيوتر |
رزمي |
|
|
21/5/85 |
شنبه |
|
فوتبال |
رزمي |
|
|
23/5/85 |
دوشنبه |
|
اخلاق |
رزمي |
|
|
25/5/85 |
چهارشنبه |
|
|
|
|
كوهنوردي |
26/5/85 |
جمعه |
|
6الي 7 |
|
ساعت 9 الي 5/10 |
|
هفته ششم | |
|
كامپيوتر |
|
اخلاق |
رزمي |
28/5/85 |
شنبه |
|
هيئت رزمندگان اسلام |
|
فوتبال |
رزمي |
30/5/85 |
دوشنبه |
|
اخلاق |
|
فوتبال |
رزمي |
1/6/85 |
چهارشنبه |
|
|
|
|
كوهنوردي |
3/6/85 |
جمعه |
محل تشكيل كلاسها : خسروشهر خيابان شهيد رجائي مدرسه 22 بهمن تلفن : تماس 2662855-0412 همراه 09144059711
· گفتار بزرگان پيرامون حضرت پيامبر اكرم(ص)
لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا .
The Messenger of God is certainly a good example for those of you who have hope in God and in the Day of Judgment and who remember God very often.
مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مىكنند.

ملت ما به شاگردى مكتب نبوى و درس
محمّدى (صلّىاللَّهعليهوآله) افتخار مىكند.
كلمه الله هي العليا
رسول اكرم محمد ابن عبدالله صلي الله عليه وآله وسلم كلمه الهي بود وكلام الهي فوق همه كلمه ها وانديشه هاست.
بلغت العلا بكماله كشفت الدجا بجمال
حسنت جميع خصاله صلوا عليه و آله
ظهور اسلام در پرتو مجاهدت هاي نبي اكرم(ص) و اهل بيت عليهم السلام نقطه عطف تاريخ بشري است, كه دستآوردهاي بيشمار پيشرفت همه جانبه تمدن كنوني را فرا روي بشريت قرارداده است و كمترين دستآوردها از اين شجره پاك آسماني گسترش خواندن, نوشتن و عالمگير شدن علوم در جهان اسلام و انتقال اين علوم ابتدا به اسپانيا, ايتاليا, آلمان, انگلستان و... ساير ملل ودول اروپا و سپس همه جهانيان شد. بطوريكه بدون اين نقطه عطف آسماني هرگز تمدن هايي چون روم, مصر و ايران باستان راهي به تمدن كنوني نداشتند. دلايل تاريخي اين حقيقت غير قابل انكار بي شمار است. يكي از اين دلايل اقرار مكرر دانشمندان اسلامي و خصوصا غير اسلامي و اروپايي به اين حقيقت عظيم است كه نمونه كوچكي از آن را هم اكنون پيش رو داريد. متاسفانه جامعه به ظاهر پيشرفته غرب صهيونيزم زده براي مقابله با تعاليم اديان آسماني خصوصا اسلام عزيز جنگ رواني گسترده اي را آغاز نموده كه پيشقراولان آن سردمداران شناخته شده امريكا و اسرائيل ميباشند. با كمال تعجب داعيه داران دروغين تمدن و حقوق بشر به علت ضعف و زبوني در مصاف با نورانيت آفتاب عالمگير محمدي (ص) عقده گشايي نمود؛ بي ادبي پيشه كرده و به ساحت مقدس پيامبر عظيم الشان اسلام اسائه ادب نموده اند. خوشبختانه دانشمندان بنام اين جوامع بر خلاف تلاش هاي مذبوحانه و توهين آميز نه تنها پيامبراسلام را از بزرگان طراز اول تمدن بشري ميدانند بلكه با صراحت تمام بر جهاني شدن دين اسلام بعلت مزاياي بي شمار آن اقرار نموده اند. دقيقا همين نكته مهم است كه خاطر توهين كنندگان را به درد آورده و آنها را به ورطه بي فرهنگي و توهين كشانده است. اين دست وپا زدنهاي مذبوحانه ما را بياد دست و پا زدن شاه مخلوع و صدام حسين تكريتي مياندازد كه به ذباله دان تاريخ سپرده شده و ميشوند , اين ديو سيرتان تيره روز و خفاشان تاريكي پرست، توهين و جسارت را سر لوحه جنگ رواني خود قرار داده اند, اما بايد بدانند كه راه بجايي نخواهند برد وبا خواست خدا اين قرن , قرن روشنگري اسلامي و قرن غلبه مستضعفين بر مستكبرين است.
والفجر. وليال عشر. والشفع والوتر. وليل اذا يسر.هل في ذلك قسم لذي حجر.
باش تا صبح دولتش بدمد كاين هنوز از نتايج سحر است.
|
تولستوي:نويسنده و فيلسوف اخلاق گراي معروف روسيه كه آموزه هايش سر مشق رهبران بزرگ سياسي در جهان بوده است در كتاب اسلام وعرب دكتر گستاولوبون صفحه 154 و 159 نظريه صائبي در مورد پيامبر اسلام بشرح زير دارد كه موضوع آن ماهيت و انگيزه پشت پرده كاريكاتورهاي توهين آميز غرب را بر ملا ميسازد. تولستوي كه سرمشق افرادي همچون گاندي بوده چنين ميگويد: شخص شخيص پيامبراسلام سزاوار همه گونه احترام و اكرام ميباشد . شريعت پيغمبر اسلام بعلت توافق آن با عقل و حكمت در آينده عالمگير خواهد شد. |
|
|
|
واشنگتون ايروينگ نويسنده و كنسول امريكا در اسپانيا در كتاب Mouhammad and his Succesors اينگونه راجع به پيامبر ميگويد: تمام آيات قرآن محكم وپر معني ميباشد واز روي شعور نوشته شده است. بنابراين سندي كه باعث تسلي قلب خودمان در دست باشد نداريم. | |||||
|
كارل ماركس : كتاب محمد عند علما الغرب صفحه 101 محمد مردي بود كه .... از ميان مردمي بت پرست با اراده آهنين برخاست و آنان را به يگانه پرستي دعوت كرد و در دلهاي ايشان جاوداني روح و روان را بكاشت. بنابراين او را نه تنها بايد در رديف مردان بزرگ و برجسته تاريخ شمرد بلكه سزاوار است كه به پيامبري او اعتراف كنيم و از دل وجان بگوييم كه او پيامبر خدا بوده است. |
| |||||
|
|
مهاتما گاندي :كتاب اسلام شناسي غرب صفحه 36 مي گويد: حيات شخص پيامبر اسلام بنوبه خود نشانه وسر مشق بارزي براي رد فلسفه عنف واجبار در امر مذهب ميباشد. | |||||
|
جواهر لعل نهرو : كتاب نگاهي به تاريخ جهان مي گويد: مذهبي كه پيامبراسلام تبليغ مي كرد بواسطه سادگي و راستي و درستي آن و دارا بودن طعم دموكراسي و برابري , مورد استقبال توده هاي كشور هاي مجاور شد. |
| |||||
|
|
ولتر فرانسوي : كتاب اسلام از نظر ولتر صفحه 28 و 53: حضرت محمد بيگمان مردي بسيار بزرگ بود. وي جهانگشايي توانا , قانونگذاري خردمند, سلطاني دادگر و پيامبري پرهيزگار بود. او بزرگترين نقشي را كه ممكن بود در مقابل چشمان مردم عادي ايفا كند در روي زمين ايفا كرد. | |||||
|
پير سيمون لاپلاس: منجم, رياضيدان بسيار معروف فرانسوي قرن 18و 19 ميلادي ميباشد كه نظريات او تحولات بزرگي در نجوم ايجاد كرده است يكي از محققين غربي است كه در مورد دين مبين اسلام چنين اظهار نظر نموده است گر چه ما به اديان آسماني عقيده نداريم ولي آئين حضرت محمد (ص) وتعاليم او دو نمونه اجتماعي براي زندگي بشريت است؛ بنابراين اعتراف مي كنيم كه ظهور دين او و احكام خردمندانه اش بزرگ و با ارزش مي باشد و بهمين جهت از پذيرش تعاليم حضرت محمد بي نياز نيستيم. (مجله مكتب اسلام ارديبهشت 52 صفحه69 ) |
| |||||
|
|
پرفسور ارنست هگل: يكي از بزرگترين و پر نفوذترين فلاسفه قرن 19و آلماني الاصل دركتاب زندگاني محمد نوشته توماس كارلايل صفحه 48 ميگويد : اسلاميت طرح خيلي جديد ودر عين حال , طرز غير مخدوش و بسيار عالي توحيد ميباشد. |
|
هربرت جرج ولز : نويسنده ومحقق انگليسي در كتاب سرمايه سخن ميگويد: اسلام تنها ديني است كه هر بشر شرافتمند ميتواند بداشتن آن افتخار ورزد. |
|
|
| |
|
گوته :دانشمند, شاعر نويسنده معروف آلماني كه تاثير عميقي بر ادبيات آلمان وجهان بجاي گذاشته دركتاب ديوان شرقي و غربي مي گويد: مندرجات كتاب قرآن ...ما را مجذوب مي كند وبشگفت مي آورد و سرانجام بتعظيم و احترام بر مي انگيزد. | |
جشن ميلاد حضرت پيامبر اعظم (ص
و امام جعفر صادق(ع) برهمه مسلمانان مباركباد.
پيشاپيش مقدم همه شما را در مراسم
جشن بزرك ميلاد
گراميداشته و از همه علاقمندان براي شركت در اين مراسم دعوت مي نماييم .
مكان : مسجد جامع خسروشهر
زمان: روز يكشنبه 27/1/85
ساعت 5 بعد از ظهر
پايگاه شهيد مهدي باكري خسروشهر

در روبروي محور عملياتي لشكر عاشورا، مسير دجله به طرف شرق پيچ مي خورد، منطقه محدوري را دور مي زد و دوباره به مسير اصلي خود بر مي گشت. اين پيچ منطقه اي را به وجود آورده بود كه به « كيسه اي» معروف بود. تمام منطقه كيسه اي را نخلستان پوشانده بود و حركت در آن به راحتي انجام نمي شد.
به هر نحوي بود خود را به گلوگاه كيسه اي رسانديم. چون با موتور نمي شد جلوتر از اين رفت،موتور را در جوي آبي گذاشتيم و با پاي پياده به طرف جلو حركت كرديم. كمي مانده به منطقه درگيري،گودالي بود كه به احتمال زياد محل انفجار بمب بود. همانجا نشستيم و آقا مهدي از آنجا عمليات را هدايت كرد. با فرماندهان گردان كه در حال عمليات بودند تماس مي گرفت و راهنمايي مي كرد.
از پشت سر ستوني از رزمندگان به جلو مي آمدند، آقامهدي فرمانده شان را توجيه كرد و به كمك نيروهاي تخريب كه به سوي پل مي رفتند فرستاد.
-كاملي! با اصغر تماس بگير.
بي سيم را آماده كردم. دگمه گوشي را فشار دادم و صدايش كردم «اصغر- اصغر- مهدي،اصغر- اصغر- مهدي». امواج در بي نهايت فضا پخش شد ولي جوابي برنخاست. دوباره صدايش كردم …
- مهدي! بگوشم.
- اصغر جان! چه خبر؟
- آقا مهدي! ما روي اتوبان هستيم، دشمن خيلي فشار مي آورد. ما هم مهمات نداريم، نيرو هم خيلي كم است نيروهاي تخريب هنوز نرسيده اند چكار كنيم؟
گوشي را به دست آقامهدي مي سپارم و مي گويم كه اصغر قصاب خودش پشت خط نيست.
- الله بنده سي! بي سيم را بده به خود اصغر قصاب.
- آقامهدي ! اصغر قصاب رفته به موقعيت حميد. (پاورقي 1) من تجلايي هستم اگر كاري داريد بفرماييد.
مدتي به سكوت مي گذرد. آقا مهدي به نقطه مبهمي خيره مي ماند و گوشي بي سيم را به زمين مي گذارد.حتّي در عمليات خيبركه برادرش حميد شهيد شد، چنين نبود. هر داغي كه برگرده مهدي مي نشيند چشمانش آسماني مي شود و به دور دستها خيره مي ماند.
- لاحول و لاقوةالابا لله
همانجا نشسته ايم كه احمد كاظمي، فرمانده لشكر نجف اشرف به سراغ آقامهدي مي آيد.مدتي مي نشيند و در مورد عمليات بحث مي كنند. فرماندهان لشكر در قرارگاه جلسه دارند و احمد بدنبال آقا مهدي آمده تا او را همراه خود ببرد. ولي آقا مهدي مي گويدكه «كار دارم نمي توانم به جلسه بيايم. تو خودت برو» و احمد با آقا مهدي خداحافظي مي كند و به آنسوي دجله مي رود. (پاورقي 2)
□ مهمات بچه ها تمام شده بود. چند نفر از نيروها را برداشتم و به طرف گلوگاه حركت كرديم. دشمن براي پاتك آماده مي شد و لحظه به لحظه بر تعداد تانكهايش مي افزود. آتش شدت گرفته بودو مي خواستند به سوي ما هجوم آورند. هنوز در راه بوديم كه بي سيم صدا كرد. آقا مهدي پشت بي سيم بود.
- جمشيد!بيا اينجا.
به سمتي كه آقا مهدي مي گفت حركت كرديم.آقامهدي داخل گودالي نشسته بود و از آنجا منطقه را زير ديد داشت.بعد از سلام و احوالپرسي گفت:
-خسته نباشيد! كجا با اين عجله ؟
- آقامهدي مهمات نيست، عراق هم مي خواهد حمله كند. آمده ايم مهمات ببريم.
همانجا پيش آقامهدي نشستم. كريم فتحي هم آنجا بود. مهدي امروز با مهدي روزهاي قبل خيلي تفاوت داشت. بي خوابي توانش را گرفته بود. پشت بي سيم خوابش مي برد و گوشي از دستش مي افتاد. به بي سيم چي اش سپرده بود كه هر وقت خوابش برد بيدارش كند.
- جمشيد! تو تنها فرمانده گردان هستي كه برايم مانده اي…
مكث كرد و به فكر فرو رفت. دانستم كه خبر شهادت اصغر قصاب، رستم خاني و علي تجلايي راشنيده است. سنگيني دوري بهترين يارانش را مي شد در چهره تكيده و خسته اش ديد با اين همه دست بردار نبود و مصمم بودكه غرب دجله رانگهدارد. محمود دولتي (پاورقي 3) تا حال آقا مهدي را ديد به شوخي گفت« آقامهدي من هم تنها فرمانده گروهانت هستم كه مانده ام!» براي اينكه موضوع صحبت را عوض كنم گفتم:
- آقا مهدي تصميم تان چيست؟ چكار بايد بكنيم.
لحظاتي سكوت كرد سپس با اطمينان گفت:
همينجا مي مانيم! اگر بتوانيم اينجا را تا شب حفظ كنيم. شب از كناره ساحل به سوي پل مي رويم و منفجرش مي كنيم.
- آقا مهدي! ما حرفي نداريم ولي از گردان سيدالشهدا ديگر كسي نمانده است.
تبسمي كرد و گفت:
- شما اينجا باشيد. خودتان به تنهايي يك گردان هستيد. همانجا اطراق كرديم. عراقيها روستاي «حريبه» را دوباره تصرف كرده بودند،ساختمانها پراز عراقي بود و دشمن هر چه در توان داشت به ميدان آورده بود و مي خواست غرب دجله را از دست ما بگيرد. (پاورقي 4)
□ عمليات گره خورده بود. به علت اهميت نظامي منطقه،دشمن تمام توان رزمي اش را به معركه آورده بود و در منطقه اي كه بيش از دو گردان قدرت مانور نداشت سه – چهار تيپ زرهي را وارد عمل كرده بود و از همه سو پي در پي پاتك مي زد. دو – سه روز بود كه مهدي با بچه هاي لشكر عاشورا از دجله گذشته بود و هر روز با نيروي اندكي كه داشت اتوبان را تهديد مي كرد. گروهاني وارد عمل مي شد، مي رفتند اتوبان را تصرف مي كردند و دوباره دشمن با يك تيپ زرهي هجوم مي آورد و اتوبان را از دست بچه هاي ما مي گرفت و بچه ها به ساحل غربي دجله برمي گشتند و همانجا مقاومت مي كردند.
سماجتي كه مهدي براي حفظ اتوبان كه شاهرگ حياتي دشمن بود از خود نشان مي داد، فرماندهان دشمن را ديوانه كرده بود.حضور جمع اندكي از بچه هاي عاشورا در آنسوي دجله، فشار را از جبهه هاي ديگر اندكي كاسته بود و دشمن تمام تلاش خود را براي تصرف اتوبان بصره- العماره و غرب دجله بكار مي بست.
پشت بي سيم صداي مهدي را مي شنيدم، مي گفت« موشك بياوريد، مهمات بياوريد،ما جايمان خيلي خوب است، روستا را داريم پاكسازي مي كنيم، اتوبان در دست بچه هاست شما فقط مهمات برسانيد» با يقين صحبت مي كرد و كلماتش مملو از اعتماد به نصرت الهي بود.وفتي فرماندهان ديگر يگانها، مقاومت سرسختانه مهدي را مي ديدند و صدايش را در بي سيم ها مي شنيدند روحيه مي گرفتند و اميدوار مي شدند.
هميشه چنين بود . در جلسات هم اگر ياس و نااميدي پيدا مي شد، چشم ما به دنبال آقا مهدي مي گشت. لب به سخن كه مي گشود فضاي جلسه عوض مي شد و اميد جاي نااميدي را مي گرفت.
من هميشه در واگذاري ماموريتها به مهدي مشكل داشتم و در اين باره زياد وسواس به خرج مي دادم. در اين مدتي كه شناخته بودمش هر ماموريتي كه به لشكرش محول مي شد جز« چشم!» پاسخي نمي شنيدم بقيه فرماندهان در مورد ماموريت محوله بحث مي كردند و يا بعضأ قبول نمي كردند،ولي او چنين نبود.به ياري خدا هيچ كاري برايش غير ممكن نبودو براي همين هم بعد از تأمل بسيار و سنجيدن همه جوانب ماموريت لشكر عاشورا را ابلاغ مي كردم. (پاورقي 5)
□ ساعت نه ونيم صبح بود كه با موتور از روي پل نفررو گذشتيم. آقا مهدي در نزديكي اتوبان بصره- العماره داخل گودالي نشسته بود. من بودم وبرادر غفار رستمي،نزديك رفتيم و سلام كرديم. عراق پاتك زده بود و غرب دجله در ميان آتش و دود مي سوخت. هواپيماها، هلي كوپترها،توپخانه و تيرهاي مستقيم منطقه را به جهنمي از آتش تبديل كرده بود.
آقا مهدي در كنار گودال،آتشبار خمپاره اي برپا كرده بود و با كمك يك بسيجي ديگر،چوب لاي چرخ تيپ هاي زرهي دشمن مي گذاشت. خودش ديدباني مي كرد و بسيجي با يك تكبير گلوله را به شكم خمپاره شصت مي انداخت،چاشني عمل مي كرد و در آن سوي خط،گلوله فرق تانكي را مي شكافت و يا سنگري را به هوا مي فرستاد. آقامهدي كمي كه فارغ شد به كنار بي سيم آمد و در حالي كه با واحدهاي مختلف تماس مي گرفت،ماموريت ما را توجيه كرد. قرار بود ما به عقب برويم و نيروها را به اين طرف دجله بياوريم. گفتم« آقامهدي! حالاكه ما مي رويم شما هم همراه ما بياييد،هم آنجا استراحت مي كنيد و هم اينكه خودتان باشيد كار انتقال نيرو زودتر انجام مي شود بعد با هم برمي گرديم».
آقا مهدي از جا برخاست و سوار موتور شد. تير ما به هدف خورده بود. اگر مي توانستيم آقامهدي را از معركه نبرد دور نگهداريم، كار بزرگي كرده بوديم. موتور را روشن كرد. مي خواست حركت كند كه نمي دانم چه شد دوباره موتور را خاموش كرد و پايين آمد.
- داريد سرم كلاه مي گذاريد؟ من فردا به علي تجلايي و اصغر قصاب و به حميد چه جواب خواهم داد؟
هرچه اصرار مي كرديم كارگر نمي افتاد. به امام حسين،به شهدا،به جان امام قسمش مي داديم كه « بيا برو عقب» دو سه قدم به طرف عقب مي رفت و دوباره بر مي گشت داخل گودال.
وقتي ديديم كه كاري از دست ما ساخته نيست. به دنبال ماموريتي كه آقامهدي برايمان محول كرده بود رفتيم. (پاورقي 6)
□ با دست خالي راه رفته رابرگشتيم. روزهاي عمليات يك به يك سپري مي شد و هر روز حالات آقا مهدي تغيير مي كرد و آسماني مي شد. تصميم گرفته بودم حالا كه نمي توانم براي برگشتن متقاعدش كنم لااقل سعي خود را بكار بندم تا بلكه بتوانم در خدمتش باشم.
با آقامهدي خداحافظي كه كرديم همراه اوهاني سوار موتور شديم و به سرعت خود را به دجله رسانديم.از روي پل كه مي گذشتيم هواپيماها منطقه را به شدت بمباران كردند.به آسمان كه نگاه كردم متوجه شدم كه بيش از چندين فروند هواپيما در بالاي سرمان پرسه مي زنند.
به هر كس كه مي رسيديم سراغ برادر كبيري را مي گرفتيم. بعد از مدتي جستجو پيدايش كرديم و پيام آقا مهدي رارسانديم.
- آقا مهدي گفتند هر چه سريعتر بچه هايي راكه آنجا هستند سازماندهي كنيد و به اين طرف بفرستيد.
برادر كبيري، نگاهي به ما و نگاهي به نيروها كه هر كدام خسته و مجروح در گوشه اي نشسته بودند كرد و گفت« ولله! اين بچه ها در اين چند روز هر كدام بيش از پنج- شش بار در عمليات شركت كرده اند، ما چطور به اينها بگوييم؟ » ولي بايد پيام آقا مهدي را به بچه ها مي رسانديم براي همين توكل بر خدا كرديم و به نيروهايي كه در آن اطراف بودند اطلاع داديم كه در آن نقطه جمع شوند.
دقايقي نگذشته بود كه همه جمع شدند و برادر كبيري شروع به صحبت كرد:« برادران! آقا مهدي در آن طرف دجله است. از شما خواسته كه هر كس مي تواند و ناي جنگيدن دارد به آن طرف آب بيايدتا در منطقه اي كه دشمن از آنجا مي خواهد بچه ها را به محاصره در آورد پدافند كنيم و جلويشان را بگيريم.» همهمه اي بين بچه ها افتاد و لحظاتي نگذشته بود كه اكثر رزمندگاني كه آنجا جمع شده بودند اعلام آمادگي كردند تا به آنسوي آب بروند.من گوشه اي ايستاده بودم و به حال اينهايي كه زخمي وخسته بودند غبطه مي خوردم.اكثرشان را مي شناختم،در مراحل قبلي عمليات مجروح،و به بيمارستانهاي پشت جبهه منتقل شده بودند ولي چون قبل ار عمليات با آقا مهدي بيعت كرده بودند كه تا آخرين نفس و تا آخرين نفر دست از مقاومت برندارند با لباسهاي بيمارستان از« شهيد بقايي» (پاورقي 7) اهواز و از پست امدادهاي منطقه و بعضأ از قطار حامل مجروحين خود را به« عاشورا» رسانده بودند.در همين فكر بودم كه متوجه شدم در آخر صف، دونفر با هم دعوا مي كنند يكديگر را هل مي دهند و با سماجت با هم گلاويز مي شوند. هر چه فكر كردم به جايي نرسيدم جلوتر رفتم.از مضمون صحبتهايشان مي شد فهميد كه با هم برادرند. يكي مي گفت كه « من با بچه ها به پيش آقا مهدي مي روم تو اينجا بمان!» ديگري هم سماجت مي كرد«نه! مگر من از تو چه كم دارم كه اينجا بمانم من هم مي خواهم بيايم»چشمانم به گريه نشست و در فضاي بي نهايت واژگون شدم. از دور نگاهشان مي كردم نمي خواستم خلوت آسماني شان را بر هم زنم. هيچكدام ديگري را نمي توانست قانع كند ستون كه حركت كرد هر دو به دنبال ستون به راه افتادند. (پاورقي 8)
□ آقا مهدي ، با دو قبضه خمپاره 60 غوغا كرده است. دشمن از زيرآتش نه چندان قدرتمند بچه ها قسمتي ازشهرك را ترك مي كند. آقا مهدي تا فرار دشمن را مي بيند مي گويد:
- اوستا يعقوب! بلند شو دو تا آرپي جي بيار.
آقا مهدي! آرپي جي مي خواهي چكار؟ مگر مي خواهيد خودتان آرپي جي بزنيد؟
- بلند شو مومن خدا! مگر من دست ندارم؟
دو تا آرپي جي پيدا مي كنم و مي آورم آقا مهدي موشك گذاري مي كند و بر مي خيزد:«شما هم به دنبال من بياييد.» چند نفري كه آنجا هستيم پشت سرش حركت مي كنيم و به داخل شهر ك مي رويم.عراقيها يا فرار كرده اندو يا در ساختمانهاي محكم پناه گرفته اند.
- اوستا يعقوب ! تو برو به طرف ساختمان سفيد.
آقا مهدي چند نفر ديگر را هم بامن همراه مي كند.ساختمان سفيد رنگ،ساختمان محكمي است ولي اولين و دومين گلوله آرپي جي كه به سينه اش مي نشيند ديگر گلوله اي از آن سو شليك نمي شود. خود را به ساختمان مي رسانيم. عراقيها يا به هلاكت رسيده اند و يا فرار كرده اند بچه ها ساختمان را پا كسازي مي كنند ومن از ساختمان خارج مي شوم.
اولين چيزي كه توجهم را جلب مي كند، رديف پي ام پي ها و تانك هاي عراقي است. نيروهاي پياده دشمن هم در پشت سرشان موضع گرفته اند و از روبرو به پيش مي آيند.بچه هايي كه داخل شهرك هستند با آرپي جي به سراغشان مي روند و چند تايي رامنفجر مي كنند و بقيه تا مي بينند هوا پس است عقب نشيني مي كنند. منطقه كمي كه آرام مي شود. بياد مي آورم كه من پيك آقامهدي هستم و بايد در كنارش باشم. به دنبالش همه جارا زير پا مي گذارم.
□ در سنگري كه يك طرفش به ساختمانهاي شهرك حريبه و طرف ديگرش به دشتي وسيع مي شود خوابم مي برد. هنوز چشمهايم گرم نشده كه به صداي داد و فرياد بچه ها از خواب بيدار مي شوم.روبرويِ جايي كه خوابيده ام پنجره سنگر است. چشم كه بازمي كنم به نظر مي آيدتانك عراقي مي خواهد از پنجره وارد سنگر شود.سريعأ خود را به بيرون سنگر مي رسانم در اطراف هم تانك و نفربرهاي ديگري در حال نزديك شدن هستند.
دشمن،قصد محاصره شهرك را در سر دارد.سرعت عمل دشمن همه بچه ها را غافلگير و پراكنده كرده است.به همراه محمود دولتي به بچه ها نهيب مي زنيم:« تيراندازي كنيد…چرا خودنان را باخته ايد؟» بسيجي دلاوري همانجا به زانو مي نشيند و با اولين موشك آرپي جي،نفر بر عراقي را به هوا مي فرستد .بقيه تانكها حساب خودشان رامي برند و عقب نشيني مي كنند،در حالي كه بامواضع ما بيش از 50 متر فاصله ندارند.در همانحال آقا مهدي را مي بينم كه از طرف شهرك به سوي ما مي آيد.
دشمن از پاتك كه نااميدمي شود،باهر چه در دم دست دارد به منطقه كوچكي كه هنوز مقاومت مي كند، آتش مي ريزد.
هواپيماها دوباره به پرواز درمي آيند، هلي كوپترها چون كركس در بالاي سرمان پرسه مي زنند و توپها و تانكها از شليك آتش خسته نمي شوند. شايد نمي دانند كه در مقابل آنها افرادي مقاومت مي كنندكه تعدادشام بيش از 30 الي 40نفر نيست. (پاورقي 9)
□ از بنه (پاورقي 10) امكاناتي را فراهم كرديم وبه كنار دجله رسانديم.ناگهان به يادمان افتاد كه آقامهدي از ديروز چيزي نخورده است وحتمأ حالا گرسنه است.براي همين مقداري كيك وبيسكويت وسانديس برداشتيم و به آنسوي دجله حركت كرديم.
به كنار گودالي كه آقا مهدي در آن نشسته بود رسيديم.آقامهدي نبود.ولي يك نفر از بسيجي ها را آنجا گذاشته بودو تا ما رسيديم گفت « آقا مهدي با نيروهاي شهادت طلب به طرف شهرك رفت و گفت اگر اوهاني و رستمي آمدند بگوبروند و هر چه مي توانند از طريق دجله به اين شهرك غذا و مهمات برسانند».
وسايلي راكه به همراه آورده بوديم، دركنار آن بسيجي گذاشتيم و دوباره به سوي دجله به راه افتاديم.
از روي پل مي گذشتيم كه دوباره دشمن به شدت منطقه عملياتي را كوبيد. هدف، قطع ارتباطي بين غرب و شرق دجله بود.دشمن مي دانست كه بايد قبل از هر اقدامي،پل نفررو را منهدم كند.به آنسوي آب كه رسيديم پل توسط هواپيماها و هلي كوپترها آتشباران شد و در مقابل ديدگان ما تنها راه ارتباطي با غرب دجله به هوا رفت.
تندرو (پاورقي 11) قايقها را آماده كرد و پشتيباني آنسوي آب را بعهده گرفت. در ميان آتش شديد دشمن،قايقهاي پر از مهمات و غذا به آنسوي آب حركت مي كرد و بر توان سپاه عاشورا مي افزود.
خورشيد بر مدار ظهر ايستاده بود و سرنوشت عاشقان در ميان آتش و خون يك به يك رقم مي خورد. تقدير چنين بود كه خلوت عاشورايي مردان آن سوي آب را بيگانه اي برنيا شوبدو دجله،فاصله ايي بودكه تنهايي شيرين آنان رامضاعف مي كرد. (پاورقي 12)
□ به همراه آقامهدي دركنار سيل بند نشسته ام. آقا مهدي به خود مشغول است. صدايم مي كند، سربلند مي كنم و مي بينم با من نيست. لبهايش تكان مي خورد و متوجه مي شوم كه ذكر مي گويد. اعتنايي به آنچه در اطرافش مي گذرد ندارد. پشت سرمان سيل بند احساس ناامني مي كنم، روبرويمان آب است، پشت سرمام سيل بند و سقفمان آسمان. به آقا مهدي مي گويم:«اينجا امن نيست! اجازه بدهيد جايي پيدا كنيم و شما آنجا باشيد» تبسمي مي كند و مي گويد:« بنشين همينجا! سرپناه ما خدا است»برخلاف ما كه در فكر و هول هستيم آقا مهدي آرام و با طمأنينه نشسته و هيچ توجهي به اطراف ندارد.
آتش شدت مي گيرد. از بالاي سيل بند ديد مي زنم. عراق پاتك دومش را شروع كرده است. (پاورقي 13)
□ آفتاب به وسط آسمان رسيده بود كه عراقيها دوباره براي پاتك زدن مهيا شدند.با آرايشي منظم به پيش مي آمدند واز دور مي شد فهميد كه دشمن در هر پاتك نيروهاي تازه نفسي را بكار مي گيرد.
پيش از آنكه پاتك شروع شود. دوباره آتش سنگيني روي مواضع ما ريخته شد كه به همان شدت در حين پاتك نيز ادامه داشت.تانكهابه رديف پيش مي آمدند ونيروها پشت سرشان پناه گرفته بودند. چون در جايي كه ما بوديم سنگر وخاكريز مطمئني نبود، مجبور بوديم كه در سيل بند دجله پناه بگيريم ومقاومت كنيم.عده زيادي از نيروهايي كه در اين سوي دجله بودند، شهيد ومجروح شده بودند وتنها آرپي جي زن ما خود آقا مهدي بود. گرچه مي دانستيم كه به محاصره افتاده ايم ولي حضور آقامهدي درجمع اندك ما روحيه بچه ها را زنده نگه مي داشت. آقا مهدي ، اگر چه خسته بود و بي خوابي امانش را بريده بود ولي به شدت مقاومت مي كرد و مصمّم بود كه در مقابل دشمن كوتاه نيايد.از گوشة خاكريز برمي خاست،آرپي جي راشليك مي كرد و به طرف گوشه اي ديگر مي رفت…
اكنون در كنار ما نشسته بود و آرپي جي را براي شليكي ديگر آماده مي كرد كه يكي از بسيجي ها از فرصت استفاده كرد و اسلحه را از دست آقا مهدي گرفت.
- آقا مهدي! ترا خدا بگذار كمي هم من آرپي جي بزنم، شما كمي استراحت كنيد.
- آقا مهدي به خواهش آن بسيجي تسليم شد و خود كلاش به دست گرفت و روبه من كرد و گفت« برادر تو از آن طرف شليك كن من هم از اين طرف تا اين برادر زير آتش ما راحت شود و آرپي جي را شليك كند».
درگيري شدت گرفت،لحظاتي از آقامهدي غافل شدم دوباره كه نگاهش كردم ديدم نشسته و با كلاش نشانه گيري
مي كند و با هر تير دشمني را به خاك مي اندازد. (پاورقي 14)
□ از سر ظهر همه در تلاشند تا آقا مهدي را به اين سوي آب بياورند.هر كسي مي رود دست خالي برمي گردد، هر كس با بي سيم تماس مي گيرد قبل از آنكه خواسته اش رابگويد،آقامهدي پيشدستي مي كند:« مهمات بياوريد…نيرو اعزام كنيد،اگر اينجا تا شب دوام بياوريم مشكل عمليات حل مي شود! » بي سيم كه قطع مي شود گوينده تازه به يادش مي افتد كه بي سيم زده بود تا آقا مهدي را براي آمدن به اين طرف ترغيب كند.
كنار بي سيم نشسته ام و اتفاقات آن سوي آب را از طريق بي سيم پيگيري مي كنم. دوباره از قرارگاه با آقا مهدي تماس مي گيرند،صدايي كه آن سوي بي سيم صحبت مي كند به صداي برادر« عزيز جعفري»كه از فرماندهان قرارگاه است شبيه است.
-شما آنجا چكار مي كنيد؟ برگرد عقب!
لحن آن سوي بي سيم به ناراحتي آغشته است. آقامهدي به آرامي جوابش را مي دهد.
- چشم!
ارتباط قطع مي شود و لحظاتي بعد دوباره بي سيم به صدا در مي آيد.
- پس چي شد؟ بيا اين طرف آقا مهدي. يكي از بچه ها رامي فرستيم ترا توجيه كند.
- لحن آقا مهدي مثل دفعه قبل آرام نيست.
- ما خودمان مي دانيم چكار مي كنيم.
- آخر شما آنجا چكار مي كنيد؟
- برادر تكليف من اين است كه با بسيجي ها در خط باشم و حالا هم دارم به تكليف خودم عمل مي كنم. (پاورقي 15)
□ حاجي بشر دوست و برادر عزيز جعفري فرماندهان قرارگاه در بي سيم مي خواهند كه مهدي را به عقب بياوريم. پيام قرارگاه را بوسيله بي سيم به آقامهدي مي رسانم ولي خبري نمي شود. سوار قايق مي شوم و به آن سوي دجله مي روم، تا مرا مي بيند عصباني مي شود.
- مگر من به تو نگفتم كه نبايد به اين طرف بيايي؟تو اينجا چكار مي كني برگرد برو آن طرف!
چنان عصباني مي شود كه از يادم مي رود براي چه به آنجا رفته ام و به اين طرف برمي گردم. براي برگرداندن آقا مهدي به شرق دجله،قرارگاه به احمد كاظمي كه از دوستان نزديك آقامهدي است متوسل مي شود احمد در بي سيم آقامهدي را صدا مي كند و آقامهدي برخلاف انتظار بي سيم را جواب مي دهد.
- آقامهدي! تصميمات جديدي گرفته شده،بايد با شما صحبت كنم، بيا اين طرف،كار زيادي داريم…آخه تو آنجا چكار مي كني؟
صحبت احمد كاظمي كه تمام مي شود صداي خسته آقا مهدي از پشت بي سيم اش برمي خيزد.
- احمد! اين طرف من چيزهايي مي بينم كه شما نمي بينيد، اينجا عالم ديگري است، اگر تو هم اينجا بودي،هميشه با هم بوديم،اگر مي خواهي با هم باشيم بيا اين طرف.
من گيج و منگ در اين طرف آب به صحبتهاي آقا مهدي گوش مي دهم. همه تلاش مي كنندتا او را به اين سوي آب بياورند و او به تنهايي همه را به آن طرف مي خواند. (پاورقي 16)
□ كنار آقا مهدي نشسته ام. عراقي ها آنقدر نزديك شده اند كه مي شود صداي پايشان را شنيد. چند نفري از آنها مي خواهند به اين طرف بيايند. براي همين نارنجكي را بدست مي گيرم و ضامن اش را مي كشم و به آن طرف پرتاب مي كنم نارنجك با صداي مهيبي منفجر مي شود و صداي داد و فرياد چند نفري به هوا مي خيزد. آقا مهدي مي گويد« نارنجك را آن طور پرتاب نمي كنند. بلند شو دو تا نارنجك بياور» برمي خيزم و به دنبال نارنجك مي روم. قحطي مهمات است. هيچ جا نارنجكي پيدا نمي كنم. از بچه هايي كه در پشت سيل بند نشسته اند از هر كدام يك نارنجك مي گيرم و به كنار آقا مهدي برمي گردم و نارنجكها را به آقا مهدي مي دهم.
- بلند شو تيراندازي بكن!
نمي دانم مي خواهد چكار كند، ولي جرأت پرسيدن هم ندارم. اسلحه را آماده مي كنم و بر مي خيزم. دستم روي ماشه كه مي رود گلوله ها به سرعت از لوله مي گذرند و درفضا پخش مي شوند. زير آتش من وچند نفر از بچه ها آقا مهدي بر مي خيزد و به آن طرف سيل بند مي رود و روي زمين مي خوابد، سر مي دزديم تا خشابهايمان را عوض كنيم و عراقي ها برمي خيزندو به سوي ما تيراندازي مي كنند. در همين لحظه آقا مهدي ضامن نارنجكها را مي كشد و به سوي عراقي ها پرتاب مي كند. با انفجار نارنجكها ما دوباره تيراندازي مي كنيم و آقا مهدي به سوي ما برمي گردد. بي سيم صدا مي كند.« بگوش» مي شوم. از قرارگاه هستند، آقا مهدي صحبت نمي كند. از قرارگاه مي گويند دست و پاي مهدي را ببنديد و به عقب بياوريد، من جرأت چنين كاري راندارم. به التماس مي افتم« ترا به ابولفضل بيا برو عقب.» ولي توجه نمي كند. (پاورقي 17)
□ در يك محدوده 200 متري درمحاصره كامل هستيم. اسلحه اي برمي دارم و به سراغ آقا مهدي مي روم. درگيري شروع شده و دشمن از همه سو فشار مي آورد. به كنار آقا مهدي كه مي رسم، مي بينم نشسته و خشابش را پر مي كند. با عصبانيت خشاب را از دستشان مي گيرم و در حالي كه بغض گلويم راگرفته فرياد مي زنم.
- شما لازم نيست اينجا بمانيد،ما اينجا هستيم و مقاومت مي كنيم. شما با اين قايق برويد.
- جمشيد! الان وقت جنگ است برو…برو به بچه ها بگو همه اسلحه بدست بگيرند و با دشمن مقابله كنند.
- شما نه! ما خودمان هستيم.شما برويد.
- نه جمشيد! من با اينها آمده ام و اگر قرار باشد برگردم با اينها بر مي گردم.
مستأصل مي شوم. مهدي با سماجت مي خواهد بماند وكاري از دست ما ساخته نيست، برمي گردم تا با كمك بچه ها جلوي هجوم دشمن را از سمت گلوگاه بگيرم. (پاورقي 18)
- بيا آرپي جي را بگير برويم دشمن را نابود كنيم.
آرپي جي را از دستش مي گيرم و دوباره التماس مي كنم كه « ترا به جان امام شما به عقب برگرديد» مي گويد:
- اگر «حال داري بيا با دشمنان اسلام بجنگيم.
دوربين را به دست من مي دهد و اشاره مي كند كه نگاهشان كنم. با دوربين نگاه مي كنم، همه جا پر از دشمن است براي 20 نفر بيش از سه چهار گردان نيرو در آن اطراف آرايش گرفته اند و به پيش مي آيند. وقتي برمي گردم تا دوربين را به آقا مهدي بدهم، مي بينم آقا مهدي بي هوش افتاده است و زير لب زمزمه مي كند. نزديك مي شوم« آقا مهدي با مولاي خود صحبت مي كند!!» علي اكبر كاملي را صدا مي كنم تا مي رسد و آقامهدي را با اين وضع مي بيند هر دو گريه مان مي گيرد. چقدر با ادب صحبت مي كند، چقدر بامعرفت است، آقا مهدي.نمي توانم جلو خودم را بگيرم قطره هاي اشك بي اختيار مي ريزد و ازاينكه از خلوت معنوي آقا مهدي نصيبي برده ام سر از پا نمي شناسم…
لحظات معنوي خلوت انس به پايان مي رسد و آقامهدي به هوش مي آيد.ديگر مي دانم كه اينجا كربلا است و امروز عاشوراي مهدي است. در حالي كه چشمانم پر از اشك شوق است مي گويم.
- آقا مهدي ! ترا به جان شهدا اگه شهيد شدي دست ما را هم بگير! حلالمان كن. شفاعت كن ما را آقا مهدي .
- برادر اوهاني!شما تو سياست دخالت نكنيد.شهيد شدن و شهيد نشدن هر دو دست خداست.
آقامهدي جيب هاي اوركتش را خالي مي كند و هر چه نقشه و مدارك دارد به دجله مي اندازد و به كاملي نهيب مي زند« با عقب تماس بگير و بگو نيرو بفرستند»و علي اكبر دست بكار مي شود. لحظه به لحظه محاصره تنگ تر مي شود و ديگر هيچكس به بازگشت فكر نمي كند. (پاورقي 19)
□ علي اكبر! برو به نيروهايي كه در سمت شهرك هستند بگو چند نفرشان بروند بالاي تپه، عراقي هامي آيند و وارد خط ما مي شوند.
به سرعت خود را به نزديكي شهرك مي رسانم و پيام آقامهدي را به بچه ها مي گويم و دوباره به كنارشان برمي گردم.آرپي جي رابراي شليك آماده مي كند تامتوجه برگشتنم مي شود مي گويد.
- علي اكبر برو به جمشيد سري بزن ببين در چه وضعي است؟
- تا من به طرف گلوگاه كه برادر نظمي در آنجا است قدم تند مي كنم، آقامهدي هم آرپي جي رابه روي دوش مي گيرد و از سيل بند بالا مي رود. نمي دانم چرا مي خواهد همه را دست به سر كند و دور برش راخلوت نمايد. هركس را به بهانه اي به دنبال كاري مي فرستد…
هنوز آقا مهدي فاصله اي نگرفته ام كه صداي گلوله اي برمي خيزد.براي خودم هم عجيب است كه در ميان آن همه صداي تيراندازي، صداي گلوله اي بر جا ميخكوبم مي كند. دلم فرو مي ريزد و آرزو مي كنم خمپاره اي در آغوشم منفجر شودولي گلوله به مقصدنرسد. دلواپس پيشاني آقا مهدي هستم،مي دانم كه پيشاني بلندش شامه تمامي اسلحه ها را تحريك مي كند… صداي شليك هنوز در هزار توي ذهنم تكرار مي شود.
دل به دريا مي زنم و سر بر مي گردانم. فرمانده لشكر عاشورا با فرقي شكافته به قتلگاه افتاده است.احساس مي كنم آسمان بر سرم خراب شده و پاهايم قدرت حركت ندارد…تا به خود بيايم چند نفري اطراف آقا مهدي رامي گيرند و بر روي دست، به سوي قايقي كه در آن نزديكي است مي رسانند. قايق خود را به آب مي سپارند. (پاورقي 20)
□ آخرين گلوله ها راشليك مي كنم. مي نشينم و به دنبال خشاب ديگري مي گردم.كناره آب تعدادي كارت شناسايي توجهم را جلب مي كند. كارتها به نظرم آشناست. يكي را به دست مي گيرم. كارت شناسايي علي اكبركاملي است. علي اكبر بي سيم چي آقامهدي است. ضربان قلبم سرعت مي گيرد با دستپاچگي بي سيم چي را به سمت محلي كه آقا مهدي آنجاست مي فرستم« برو ببين آنجا چه خبره؟» تند و تيز مي رود و برمي گردد.
- آقامهدي تير خورده!…
ميان زمين و آسمان رها مي شوم، چشمهايم سياهي مي رود، دجله به روي سرم مي چرخد و صداي بي سيم درگوشم تكرار مي شود« آقامهدي تير خورده! عليرضا تند رو مي خواهد با قايق آقامهدي را به عقب برساند…»
به روي دجله نگاه مي كنم. قايق به تندي از مقابل ما مي گذرد. عليرضا به چالاكي سرش را خم كرده و قايق هدايت مي كند در يك لحظه به ياد مي آورم كه گلوگاه در دست عراقي هاست و قايق درست به همان سمت مي رود…
همه به كناره آب جمع شده ايم و با داد و فرياد، عليرضا را صدا مي زنيم ولي صداي ما در شدت آتش دشمن گم مي شود. عراقي ها به بالاي سيل بند آمده اند و همه به سوي قايق تير اندازي مي كنند، همزمان دهها آرپي جي به سوي قايق شليك مي شود و در هاله اي از انفجارها، پيكر زخمي سيدالشهداي لشكر عاشورا بدرقه مي شود. (پاورقي 21)
□ خود را باخته ام. اين سوي دجله پريشان و سرگردان به اين طرف و آن طرف مي روم. ميخواهم هر چه دارم فرياد بزنم.
به آب خيره مانده ام كه موتوري دركنارم ترمز مي كند. احمد كاظمي است. ازموتور پياده مي شود و به سرعت خود را به قايقي كه در ساحل دجله پهلو گرفته مي رساند. به سرعت به سمتش مي روم.
- كجا؟!
- مي روم پيش آقامهدي!
عصبانيتم را فررو مي خورم، دستش را مي گيرم و از قايق پياده اش مي كنم« كمي صبر كن با هم مي رويم!» به گوشه اي مي برم و خبر رامي گويم. وامي رود، نمي تواند باور كند.ولي اشك،چشمانش را تسخير مي كند و مي انديشد كه بسيار دير رسيده است. (پاورقي 22)
□ قايق ازميان گلوله ها راهي براي خود مي يابد و پيش مي رود سكان در دست عليرضا تندرو است. پيكر زخمي آقامهدي رادر گوشه اي از قايق خوابانده اند، خون از پيشانيش مي جوشد و سرازير مي شود. شعاعي از نور كمرنگ غروب آفتاب اسفند ماه جلوه ديگري به چهره آقا مهدي داده است.
زخمي هستم ولي همه فكرم،پيش آقامهدي است. بعيد مي دانم مرغ از قفس پريده باكري دوباره به حصار قفس برگردد و زخمي كه پيشانيش راشكافته التيام يابد. لبهايش مترنم است،سرودي را زمزمه مي كند با اينكه در زير آن آتش شديد فرصتي براي شنيدن نيست،ولي به لبهايش چشم مي دوزم و به آخرين سرودش گوش مي سپارم.
- الله والله …الحمدلله،الله ولله…الحمدلله
هر چه برشدت آتش افزوده مي شود صداي آقامهدي هم بلندتر مي شود،لختي مي گذرد…صداي او در جهان نيست. چنان است كه گويي زمين و آسمان سكوت كرده اند تا به آواز او گوش بسپارند…
جز غبار و دود چيزي به چشم نمي آيد. در يك لحظه قايق در ميان چندين انفجار بالا و پايين مي رود. سر مي دزدم و تندرو قايق را سالم از معركه مي گذراند.
ناگهان نگاهم روي سيل بند كنار گلوگاه ثابت مي ماند. عراقي ها روي سيل بند آمده اند و به سوي تنها قايق روي آب شليك مي كنند. هنوز چشم از سيل بند برنداشته ام كه آر پي جي زنها دوباره شليك مي كنند و قايق راهاله اي از آتش به ميان مي گيرد، صداي آقا مهدي اوج گرفته و بلند مي شود.
-الله والله …الحمدلله
بال در بال آقا مهدي پرواز مي كنيم، اوج مي گيريم و …از بالا، زمين چون گوي كوچكي از چشم ناپديد مي شود. از آسمان به پيشواز مي آيند و بوي بهشت مي وزد. آقامهدي در ازدحام بال ملائك ناپديد مي شود و من در وسط آب فرود مي آيم…
روي دجله غوطه ورم. موج انفجار آرپي جي، به داخل آب پرتابم كرده است. دست وپا مي زنم و خود را روي آب نگه مي دارم.لاشه قايق غروب عاشورا است! امام در وسط ميدان تيرباران مي شود، خيمه ها مي سوزد،خورسيد در گودالي غروب مي كند و از دور صداي نوحه مي آيد: (پاورقي 23)
سس يتدي عالمينه حسين امتحان ويرور
عين الحياتي گورديله لب تسنه جان ويرور
آفاقه دوسدي ولوله افلاكه غلغله
بولجك نشان، حسيني خداي جهان ويرور
گوتدي حجاب و پرده ني ستار عشق اوزي
عشقه فضاي قد سده شرح و بيان ويرور
ايستر بولونديره جبروت اهلنه تمام
بير بنده يه بو قدر نيه عز و شأن ويرور
باشي آچوق گلوب يره اول دم امين وحي
گور سونله دشمني اونا هيچ بير امان ويرور؟
گوردي نه جدينه قويور حرمت، قليجان
نه بير دقيقه فرصت اونا اوخ وران ويرور
نه رحم ايدور يارالارينه شاميان باخور
نه سواونا، سوسوزدي گورور كوفيان ويرور
بيله خيال ايتمه كه بير جبرئيل دور
گلمشدي شاه دين گوره،نه نوع جان ويرور
دولمو شدي كربلا چولي سبو حيانيله
بيلسون نه امتحاندي شه انس و جان ويرور
دورمو شدي انبيا هامي حيران باخورديلار
گورديله بير يارالي عجب امتحان ويرور
سو يوخ نماز و قتيدي قان دستماز آلوور
دوح القدس دوروب قاباقندا اذان ويرور
عيسايه دم ويرن نفس وا پسينيده
دم جبرئيله گاهي عيان، گاه نهان ويرور
هر اوخ گلور اوزي دوزه لور باغرينا باسور
اوزسينه سين قاباقه ويرور، اوخ كي يان ويرور
بير،بير ائدير اشاره سوسوز جان ورنلره
قربانلارين مناي محبتده سان ويرور
عرض ايلير خدا هامي عهديم تمام اولوب
نقصان عهددن باشنا چوخ تكان ويرور
يعني حبيب لم يزليم بير بو باش قالوب
چوخ دردسر حسينه بوبار گران ويرور